سلام

سلام به دوستان عزیز

منتشرشده در دنیای رنگی | دیدگاه‌تان را بنویسید:

با وزیر ارشاد !

 

با وزير ارشاد….


 

پس پريشب سر شام


از زنم پرسيدم:


– ‌با وزير ارشاد


مي‌شود شوخي كرد؟!


مي‌شود در نمايشگاهي

 
داخل يك غرفه

 
عكسي آويخت از او؟


توي يك دستش قيچي


توي دست دگرش

 
ذره‌بيني سترگ!


و كمي پايين‌تر


زير آن عكس نوشت:


«ماجراجوي بزرگ»!


بعد هم، منتظر

 
پاي آن غرفه نشست


تا بيايد

 
و ببيند

 
و بخندد


و بگويد:


كه چه طرحي شده است!


-‌ طنز يعني اين!


هم لطيف، هم شيرين


مرحبا، آفرين!


و سپس

 
توي غرفه بنشيند قدري 


چاي داغي بخورد


با تو عكسي گيرد


و به لبخند مليح


درِ گوشت گويد:


– ‌بعد از اين، شوخي بي‌شوخي!


و تو آن لحظه به خود خواهي گفت:


-‌ طنز سالم در اين ملك

 
چه ارجي دارد!


توي اين حالت خوش

 
غوطه‌ور مي‌گشتم


كه زنم جيغ كشيد!


به گمانم كه گرفتار توهم شده بود!


بي‌جهت هول نمود!


رشته افكارم


پاره شد، ريخت زمين!


آخ از دست زنم


بي‌مروت نگذاشت


تا ببينم كه وزير ارشاد


– ‌صاحب علم و سواد -‌


– ‌مالك كاغذ و خودكار و مداد-‌


توي آن غرفه تنگ


به من خالق اشعار قشنگ


صله‌اي، هديه‌اي، چيزي داد؟!


…….


واي از دست زنم!


«بچه نايين»  
 
    
 |  سال شانزدهم |  مجله شماره ۵۶۷
هفته نامه گل آقا

 

 

منتشرشده در حافظ | دیدگاه‌تان را بنویسید:

طنز

گفتی تو به من که آب انگور خوش است

با دلبر شوخ و شنگ و مو بور خوش است

گفتم که برو عمو ، خیالت خوش باد

که « آواز دهل شنیدن از دور خوش است»

( بچه نایین )

منتشرشده در حافظ | دیدگاه‌تان را بنویسید:

پرواز آخر

    پرواز آخر

نگاهم اشك باران است
دلم لبريز از آه است
خبر جانسوز و جانكاه است
چه كوتاه است !!
فرو افتاد
ز بام آسمان
بر خاك
هواپـيماى غول آسا !!
به پا شد آتـشى
از خاك تا افلاك !
خبر سازان ، خبر گويان
جماعت مردمى
از تيره انديشمندان
پاسداران قلم
تصوير برداران
به همراه سپه داران و سربازان
چه درد آلود در آتـش گرفتارند
تن رنجورشان
در شعله آتش
چه مظلومانه مى سوزد
روايت مى كنند اين آخرين پرواز را
با جان !
چه از كف رفته است آسان
تن انسان !
تن انسان انديشه
همانانى كه بيدارى خلقى بودشان پيشه !
تمام ملك آتش مى شود انگار
دهان ها يك صدا
فرياد مى دارند
كجا رفتند ؟
چرا رفتند ؟
چرا رفتند مردان خبر در كام اين آتش ؟
زبانه مى كشد اين شعله سركش !
دل يك ملتى
خاكستر اندوه مى گردد
و سنگينى اين غم
بر جگر ، چون كوه مى گردد
خدايا
عاشقان عشق مى آيند !
به سويت
شعله ور
لب تشنه
بى پـيرايه مى آيند !
به دور ازخانه و كاشانه مى آيند !

***
تمام چشم هاى مادران شهر ، خون بارند
پدرها زخم جانسوز جگر دارند !
تمام همسران ، در انتظار شوى‌ خود
در پشت درها اشك مى ريزند
تمام بچه ها
باباى خود را از تو مى خواهند
خدايا !
هرچه تقدير است
تو مى دانى
تو آگاهى
كه ما تسليم تقديريم
ولى اين بچه هاى كوچك معصوم
دو چشم كوچك تبدارشان
ديگر ورم كرده است
نباليده هنوز اين ساقه هاى سبز را
اين غم
چه خم كرده است !

***
رفيقان
دوستان
ياران
غريبانه گذر كردند
" ولاى عشق " بود و
عاشقان درگهت
سويت سفر كردند !
به حق ساقى كوثر
به باغ سبز جنت
ميزبان عاشقانت باش !

آذريار مجتبوى نايينى

C130به نقل از سایت گل آقا – ویژه نامه سقوط هواپیما
                      

 

منتشرشده در منتخب آثار من در گل آقا | برچسب‌شده , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

آي آدمها … !

آي آدمها … !

 

آی آدمها که بر مسند نشسته

نان به سفره

جامه تان رنگین

یک نفر دارد که از دست گرانی

می کشد موی سرش را

                      می جود گه ناخن دستش !

می مکد از فرط حیرت

                   در دهان ، شستش !

مانده حیران و سفیل و گیج و سرگردان

که کجای این خیالاتش

نماید این ردای کهنه پر وصله آویزان !

سالهای پیش

بوده پشت و قامت او راست

اینک اما

قیمت کشک و پنیر و ماست

کرده پشتش خم

مانده از مرغ و مسما

در خیالش

طرح گنگی درهم و برهم !

رفته از یادش

طعم ماهی هم !

از کباب بره

تنها سیخ آن برجاست

مانده تنها یادگاری از نیاکانش

گوشه مطبخ !

کودکانش طعم گردش برده اند از یاد !

چون که او از صبح تا شب

از برای لقمه نانی

دائماً در گیر کارش باد !

و نمانده در تنش ، جانی

از برای ذره ای لبخند !

هر که می پرسد ز احوالش

می دهد سر را تکان :

– لبخند سیری چند ؟

قرض و قوله های بی حدش

گشته کابوس تمام نیمه شبهایش !

بردن عهد و عیال خویش

گاه گاهی چند

          تا سر دربند

گشته جزو بهترین آرزوهایش !

که فقط ، نقشی است

                      در دنیای اوهامش !

دخل و خرجش سخت نامیزان

و سبیلش گشته آویزان

و نمی داند کجای این خیالاتش

بیاویزد قبای کهنه خود را !

آی ادمها که بر مسند نشسته

مرغ و ماهی تان به سفره

جامه تان رنگین

خنده هاتان خوشگل و پر رنگ !

یک نفر دارد که از فرط گرانی

می جود ناخن

          می زند موهای خود را چنگ !!

                                      ( بچه نایین )

 

منتشرشده در روز نوشت | برچسب‌شده , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

شاعر طناز و شعر آبكي

در خزان ، اشعار من چاييده است
يك نفر دائم مرا پاييده است !!

من به در گفتم ولى ديوار بود !
خرس احساسات من بيدار بود !

هرچه مى گويم بخواب آرام من !
وحشى است او و نگردد رام من !

همسرم با مغز من ور مى رود !
واژه ها از ذهن من در مى رود !

آخر اشعار من لبخند نيست !
گردش و تفريح من دربند نيست !!

من به فكر خود فشار آورده ام !
خويش را من در حصار آورده ام‌ !!

شعر مى گويم سراسر رمز و راز !
گردنى دارد حقيقت مثل غاز !

مى توان پنهان نمودش زير بال ؟!
تا نيفتــد لاى دنـدان شـغال ؟!

با حقايق مى شود بازى نمود ؟!
خلق را از طنز خود راضى نمود ؟!

از قلم گاهى خطا سر مى زند !
آه ، مى ترسم ، كسى در مى زند !

طنز بى مضمون فقط شبها روا است
طنز " سيما " از مثال ما جدا است !!

هر چه در سيما به طنز آلوده شد
شربت و شيرينى و پالوده شد !!

خوردن پالوده در فصل خزان !
عطسه ها و سرفه هاى بعد از آن !

از " صدا " گاهى قلم آسوده است
طنز آن ، البته بهتر بوده است !
***
همسرم فرياد زد در پيش من !
گير كرده توى مشتش ريش من !

باز هم حرف گرانى مى زند !
طعنه بر عمر و جوانى مى زند !

در جوانى نديدم هيچ چيز
هم غير از آن كه غرولندش بود ريز !!

 

اينك اما ميزند حرف درشت

گاه كف گرگى و گاهى نيز مشت !

شاعر طناز و شعر آبكى ؟!
انتقادم مى كند گاهى ، زكى !!

 

شاعرى آسان نمى آيـد به دست
" – كاشكى مى شد كه دستش را شكست ! "

اين سخن را همسرم در كرده بيد* !!
يك نفر از كوچه رد مى شد شنيد !

آذريار مجتبوى نايينى ( بچه نايين )
 

به نقل از ماهنامه گل آقا – شماره ۱۶۸

_______________________________
* رجوع شود به فرهنگ واژه هاى طنز، جلد اول ، چاپ هزارم ، انتشارات " صدا و سيما "
 

منتشرشده در منتخب آثار من در گل آقا | برچسب‌شده , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

جدا از خانه داري ، مملكت داري ؟


بیش از اینها آه آری

بیش از اینها می توان خاموش ماند

می توان ساعات طولا نی

خیره شد در شکل یک فنجان

یا به فریاد بلندی گفت

پای سفره ، بعد صرف شام

!به به از این کشک و بادمجان

. . .

میتوان در پای صندوق سفید رای

نقش خود را خوب باور کرد

می توان با وعده های گرم و دلچسب وزارت

روزها سر کرد!

می توان از نقش فعال زنان در عرصه های مملکت داری

به خود بالید

زین بلوغ سبز بیداری!

می توان در نطق های آتشین انتخاباتی

وعده ی پست وزارت را به باجی داد

!بعد اما ناگهان آن را به " حاجی" * داد

. . .

"می توان بر جای باقی ماند"

" در کنار پرده اما کور ، اما کر"

و نفهمید از چه رو این گونه گشت آخر !

می توان بر آرزوهای کبود خویشتن خندید

روی گونه پای چشم راست

می توان مو را کشید از ماست

می توان باور نمود اصلا

پست شیرین وزارت سهم مردان است

و زنان را وعده دادن

بیش از اين ها ، آه … آری

سهل و آسان است

 آذريار مجتبوى نايينى (ارغوان )

به نقل از هفته نامه گل آقا   – شماره ۲۱ سال ۱۳۸۰  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*) حاجی : وزیر محترم آموزش و پرورش . همان جایی که
اولش شایع بود قرار است یکی از نسوان بر مسند وزارت آن بنشیند.

(

 

 

منتشرشده در منتخب آثار من در گل آقا | دیدگاه‌تان را بنویسید:

ني

بر اسب دل هـی می زنم  هــی

مِــی می زنم مـی می زنم مـی

خون می چکد از دیده ام ، خون

با چشم خون نـی می زنم نـی

                              ( بچه نایین )

 

منتشرشده در روز نوشت | برچسب‌شده , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

ارغوانم

 

آرام جانم

سرو روانم

ای نازنین ، ای مهربانم

ای شاخه نورانی فصل بهاران

ای ارغوانم

ای مژده بخش زندگاني

ای شهد گلهای بهاری در توجاری ،

می خواند آواز

بر شاخه های سرخ تو ، بلبل ، قناری

آورده از هر سو ، پیام شادمانی ،

ای ارغوانم

ای شاخه هایت ،

سرشار از شوریدگی و مهربانی !

گلبرگ هایت

سرمست از عشقی نهانی !

ای ارغوانم

ای ارغوانم

( بچه نایین )

 

منتشرشده در روز نوشت | برچسب‌شده , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

باغ

کنار پنجره آمدم

با آرزوی دیدن شاخ و برگ درختان سبز

اما تنها سروی پیر

بازمانده از نسلی سوخته

با مرگ دست و پنجه نرم می کرد

کلاغی پیر

بر نیم تنه چناری سیاه

خوابیده بود ، انگار سالهاست آنجاست !

بوی چوب سوخته

نفس کشیدن را سخت کرده بود

و غباری سیاه بر شیشه پنجره

                              نقش بسته بود !

                                 ( بچه نایین )

 

منتشرشده در روز نوشت | برچسب‌شده , | دیدگاه‌تان را بنویسید: