باغ

کنار پنجره آمدم

با آرزوی دیدن شاخ و برگ درختان سبز

اما تنها سروی پیر

بازمانده از نسلی سوخته

با مرگ دست و پنجه نرم می کرد

کلاغی پیر

بر نیم تنه چناری سیاه

خوابیده بود ، انگار سالهاست آنجاست !

بوی چوب سوخته

نفس کشیدن را سخت کرده بود

و غباری سیاه بر شیشه پنجره

                              نقش بسته بود !

                                 ( بچه نایین )

 

این نوشته در روز نوشت ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


*